محمد على مجاهدى

302

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

شمشير از نيام برآورده خيل شاه * چابكسر از نهنگ به پهناى يم زدند قربان آن گروه كه در پاى شاه دين * دادند جان و از سر مردى قدم زدند قومى كه دم زدند ز مهر امام خويش * از روى صدق سينه به تيغ دو دم زدند آن بندگان خاص كه دادند تشنه جان * در راه شاه آب به روى كرم زدند يكباره خيمه شرف از دشت كربلا * بر بارگاه قدس و رياض ارم زدند جانهاى شيعيان همه قربان خاكشان * وز حق همى درود به ارواح پاكشان 8 ياران شه تمام چو رفتند از برش * آمد به بر برادر با جان برابرش با مشك خشك و كامى از آن مشك خشك‌تر * بر روى كرده روان ديدهء ترش اذن جهاد حست و ببوسيد پاى شاه * برجست و زد به دشمن و دل با برادرش بگرفت تيغ و روى به هركس كه مىنهاد * نه تن به زين گذاشت به جا نه به تن سرش شد در فرات و مشك پر از آب كرد و تافت * بس كرد جهد و ليك نَبُد بخت ياورش گردش گرفت دشمن از هر كرانه‌اى * بر تن رسيد نيزه و شمشير و خنجرش جست از كمين لعينى و تيغى زدش به دوش * كآن دست تيغ گير جدا شد ز پيكرش تيرى به مشك آمد و بر چشم تر ز اشك * تيرى دگر فكند سپهر ستمگرش افتاد بر زمين و بناليد و شاه دين * آمد به سر نهاد به زانوى خود سرش بنهاد رو به رويش و زار آن چنان گريست * كز گريه‌اش ملايك هفت آسمان گريست 9 آمد على اكبر و افكند سر به پيش * گرييد گه به حال پدر گه به حال خويش از پشت خيمه نالهء طفلان و كودكان * در پيش ديده كشته يار و تبار خويش هم با دلى ز درد چو بنياد دين خراب * با خاطر به رنج چو گيسوى خود پريش نه طاقت خموشى و نه قدرت مقال * در جان هزار غصه و بر دل هزار ريش دانست شه كه عازم ملك شهادت است * گفتى نشست بر جگرش صد هزار نيش